تبليغاتX
فریتی
فریتی

 

"واگذارش میکنم به خدا"... این جمله ای رو که گفتنش چندان هم خوشایند نیست این روزها خیلی زیاد به کار میبرم.... واقعن چرا وقتی یکی حس میکنه که یه آدم بی دفاعه شروع میکنه به اذیت کردن و زور گفتن تا جایی که کارد به استخونش برسه و روزی صد بار بگه واگذارش میکنم به خدا...

خدایا فقط خودت میدونی دردم چیه...

پس کی میخوای کمکم کنی...

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:20 توسط فریتی | |
 

اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
بد شدم!!!!

(قیصر امین پور)

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:0 توسط فریتی | |
 

اگه دیدی بعضی ها دارن خودشون رو سبز میکنن...

اگه دیدی بعضی ها دارن سبزها رو قهوه ای میکنن...

اگه دیدی سبزها دارن اون بعضی ها رو قهوه ای میکنن...

اگه دیدی بعضی ها دارن بعضی های دیگه رو قهوه ای میکنن...

شما در فضای انتخاباتی هستی...

بپا رنگی نشی... 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:30 توسط فریتی | |

چی بیشتر از این میتونه خستگی رو از تنت در نکنه که چهار ماه تمام اجباراً یکی باهات هم مسیر باشه و تمام مدت مدام یا برات تعریف کنه که امروز فلانی پشت سرت فلان حرف رو زد ... دیروز این یکی زبر آب تو زد... پریروز اون یکی گفت تو کار گند زدی...و یا خودش و خودت را دائم با دیگران مقایسه کنه و بخواد ثابت کنه که به شما دو تا ظلم شده...

خدایا این دختره داره منو دیوونه میکنه...خودت یه جوری  مسیرشو عوض کن...خب به درک که میگن...من اصلن دلم نمیخواد بشنوم و بدونم... وقتی بر میگردم دیگه دلم نمیخواد به کار و اتفاقات و حرفای صد من یه غاز اونجا فکر کنم ... دوست دارم چشامو ببندم حداقل به کارایی که دوست دارم و نمیرسم انجامش بدم فکر کنم...لااقل بهش فکر کنم... خودم به اندازه کافی موضوع دارم واسه غصه خوردن ...والاااا

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:23 توسط فریتی | |

 

بیشتر دوستانم همین که شوهر کردند به مرض خود شوهر کم بینی حاد و فراموشی مزمن مبتلا شدند... همین چند وقت پیش اتفاقی وبلاگ یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستان و دانشگاهم رو که به اسم خودش بود پیدا کردم، تو بلاگش کلی عکس از دختر کوچولوش گذاشته بود و از زندگیش نوشته بود، بلاگ دخترش هم اونجا لینک بود، از همین لوس بازیهایی که تازه مد شده و مامانها از زبون بچه شون بلاگ مینویسن، منو میگی انقدر ذوق زده شدم و از خودم نوستالجی در کردم که نگو...القصه اینجانب هم برداشتم یک ایمیل بلند بالا با کلی تبریک واسه نی نی دار شدنش و هاگ و کیس واسه اینکه اینجا پیداش کردم  و چیزای دیگه براش فرستادم و منتظر تحویلات آنجانب شدم...بعد چند روز چیلیک چیلیک برداشت یه ایمیل در جوابم زد با مضمون یک مرسی و  یک اسمایل که میخواستم صد سال سیاه نفرسته....

از این دست دوستانی که بعد شوور کردن قسم یاد میکنند که دیگه کسی رو نشناسند خیلی زیاد دیدم.... در هر حال خدا سایه آقاهاشونو از سرشون کم نکنه....

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:30 توسط فریتی | |
 

هی به این برادرم گفتم بابا این اصلن کار درستی نیست، اگه لو بره از کنکور محرومت میکنن ها... به خرجش نرفت که نرفت... گفت به خدا من واسه این یه درس نمیتونم وقت بذارم تو بیا همین یکی رو جواب بده، جوابها رو واسه من اس ام اس کن اگه تو بیای رتبم ال میشه و بل میشه... کلی نقشه کشید و واسه من دفترچه گرفت....من نه واسه اینکه موافق بودم فقط به این دلیل که دلم نیومد بهش نه، چون دیدم که چقدر واسه درسهای دیگه اش زحمت کشید، بلند شدم رفتم سر جلسه ی کنکور ارشد و همه این نقشه ها عملی شد...

خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا اینکه کلید سوالات از راه رسید و آشکار گردید که من چه سوپر گندی زدم این وسط... اون درس رو منفی زدم با درصد بسیار بالا!!!!!.... نگو یادم رفته بوده کُد دفترچه ام رو بنویسم و این برادر بیچاره و دوستش بلافاصله با دیدن اس ام اس من اقدام به جواب دادن میکنن در حالی هر کدوم کُد دفترچشون یه چیز دیگه بوده با سوالایی که کاملن جا به جا بودن ....نتیجه اینکه جوابای دوسته همینطوری شانسکی یه ده درصدی در میاد اما جوابای برادره به طرز فجعی منفی میشه در حالی که بقیه درسهاش رو خیلی خوب زده.... و این یعنی اینکه من رسماْ بدبختش کردم....

و حالا من موندم و یک عالمه پشیمانی و  یک برادر که افسرده شده و واقعن اونقدر گناه داره که دلم نمیاد بگم حقش بود...حوصله پیام اخلاقی و اینجور چیزا رو هم ندارم....البته  من از گند کاریها زیاد میکنم اما معمولن در حق خودم...اما این دفعه فرق داره... این دفعه واقعن احساس گناه میکنم... این از همون بدشانسی های بود که من همیشه باهاش درگیرم و اسمشونو گذاشتم بدشانسی های جهان سومی...یکی نبود بگه آخه برادر تو  که غریبه نبودی... هر کی ندونه تو که دیگه میدونی فریتی قدم بذاره  یه جا همه چی کن فیکون میشه....

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:41 توسط فریتی | |
 
تو این قیریش ماش و اعصاب خوردون و تنهایی یکی گیر داده به ما میگه بشین درس بخون برا دکترا... یکی میگه بشین درس بخون بیا اونجا... یکی میگه این کلاسایی رو که بهت دادن رو از دست نده آخه سابقه ی خیلی خوبیه....یکی میگه چه تنبلی چرا نمیری دنبال اون کار استخدامیه.... تصمیمات پینوکیو هم که غوزی بر فراز همه این غوزها ....خودم میگم خب درسته دیگه من همه این کارا رو باید بکنم به اضافه اینکه کار الانم رو از دست ندم، این از همه مهمتره ،آخه هم خرجم زیاد میشه هم  اگه باز بیکار بشم دیگه روم نمیشه از ولیم پول بگیرم.... باید همه این کارا رو بکنم در حالی که در روز فقط 6 ساعت وقت دارم تازه اونم شب اونم خسته و کوفته....

 یکی به دادم برسه مخم داره سوت میکشه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:35 توسط فریتی | |
 

میگه: فردا صبح کدوم بانک برم واسه کاره تو ؟

میگم: بانک ملی دیگه

میگه: شماره حسابتو بده

داد میزنم: تو مگه شماره ملت کارتِ منو نداری ی ی ی ؟!!!

پ.ن : طفلکی !


نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:14 توسط فریتی | |
 

فردا روز بدتری اگر نباشد

روز بهتری نیست


نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:58 توسط فریتی | |

 

۱. شهرام شب پره کاش من جای تو بودم برادر...اون لحظه که اون خانوم مجریه ازت پرسید چه آرزویی داری واسه سال جدید و تو بر عکس بقیه به جای یک عالم آرزوهای الکی و مهوع و مصنوعی خیلی راحت و بی خیال جواب دادی: هیچی، آرزویی ندارم، از همین زندگی که دارم راضی ام... نمیدونی چه حسرتی خوردم... حسرت یه لحظه بی خیالی یه لحظه رضایت از زندگی...یه لحظه خوشی با همین چیزایی که دارم بدون اینکه حرص بخورم واسه چیزهایی که ندارم...

راستی از تو هم بعضی وقتها آموزنده ای شهرام جون...

۲.میخوام اسم این خراب شده رو بذارم غُر دونی اصلن، اوضاع خیلی وخیمه و پس از این چیزی غیر از غُر دونی نخواهد بود، نیست که تا حالا نبوده!...کاش میتونستم به قول دخترک فیلتر نشده حرف بزنم ... زندگی من این روزا بدون فیلتر یه تراژِدی غم انگیزناکیه که نگو ....با کلی از اون زخمهایی که مثل خوره روح آدمو میخوره! (منظور اینکه من در زندگی یه دونه کتاب هم خوندم تازه)... یه غصه هایی توی دلم بدجوری گوله شده ولی به هیچکی نمیتونم بگم...

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی...

از این زمانه دلم سیر میشود گاهی...

هوووووم

 

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 19:20 توسط فریتی | |

 

1.آخرای اسفند که میشه همه یه جورایی خوشحالن، بعضی ها کمتر ، بعضی ها انقدر زیاد که از خوشحالی نزدیکه خشتکشون جر بخوره، من  که به نوبه خودم جزو دسته سوم هستم....اضطراب دارم و سال که تحویل میشه یه جورایی دلم میگیره...باز مهمونی های خسته کننده شروع میشه و باز همه برام آرزو میکنن شوهر کنم...آخ چی میشد اگه میفهمیدن من استثنائاً به این یه دعا احتیاج ندارم.... باز میریم بیرون و من مثل معتادها کلافه یه گوشه میشینم و حرص میخورم که برگردم خونه مبادا وقت چت کردنم بگذره مثل اون وقتا که وقت تلفن داشتم...! تازه از همه بدتر اینکه امسال یه عروسی به وقوع  می پیونده که صدقه سر اون یه گروهان مهمون از اینایی که هَشتک و پَشتک آدمو پاره میکنن میاد خونه ی ما... دعا بفرمائید....گفتم دعا، یک عالمه دعا جمع کرده بودم واسه سال تحویل که همه رو تحویل خدا دادم حالا منتظرم دلیوریش بیاد برام...مال پارسال که بیشترش فِیل شد ببینیم امسال چی میشه...

2.دوستای خوبم دخترک عزیز و دوست داشتنی، استاد رایان ِ فکور، فرای عزیز، فرتای شیطون و بامزه، آقا بابک آش خور خودمون، خورشید خانوم مهربون، مهتاب خانوم گل، دوشیزه شین عزیز، مریم خانوم ، رز گلِ  خانوم،فرانک با احساس، مسعود عزیز و پینوکیوی جیمبل.... عید همه مبارک، امیدوارم سال خوبی باشه براتون با آرزوی بهترین ها برای شما....

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 19:18 توسط فریتی | |

 

روی تابلو نوشته شده "سنگ ماه تولد"..." مهره مار"..."سنگ شانس".... و من همه ی این اشیاء  را بدجوری لازم دارم...

میروم برای خودم سنگ شانس ابتیاع کنم... این کارها اصلن از من بعید نیست، اصولن به نهایت استیصال که میرسم سنگ فروشی که سهل است با جدیت تمام سراغ رمال و دعا نویس هم میگیرم ...هر چند تا حالا که ترسیده ام به این قشر از متخصصین مملکت مراجعه کنم....

به فروشنده میگویم : سنگ شانس می خواهم...ماه تولدم را می پرسد: میگویم بهمن...

یک سنگ نتراشیده و نخراشیده ی چس مثقالی نشانم میدهد که به درد یه قل دو قل هم نمی خورد، نگاهی تحقیر آمیز به سنگ بیچاره میاندازم و توی دلم فکر میکنم که این سنگ ریزه که عددی نیست...با این اوضاع از کوه شانس هم کاری بر نمی آید...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:47 توسط فریتی | |

یه فیلم از زندگی یه آدم خاص و متفاوت میبینی....

یهو زندگی ماشینی یادت میره، جراتت قلمبه میشه، انگیزه ات فوران میکنه، قوی میشی، تصمیم میگیری اونم از نوع کبرا، از جات بلند میشی به خودت میگی اه اه دیگه نمیخوام مثل عوام زندگی کنم، میخوام با بقیه فرق داشته باشم، میخوام چیزای الکی رو بذارم کنار.... میخوام به زندگی یه جور دیگه نگاه کنم....میخوام ال کنم میخوام بل کنم....

اما همه اینا چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه...تا وقتی خمیازه میکشی... خوابت می بره... فردا میشه... میری سرکار...برمیگردی... خمیازه میکشی... میخوابی... فردا میشه... و دوباره....

پی نوشت: از روزمرگی بیزارم

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 22:23 توسط فریتی | |

پ

ی ام سی منتشر کرد:

 

"خاطرات من و داداشم"

نویسنده :کامران و هومن

 

بخش هایی از کتاب :

..... امروز مامان داداشی را بسیار کتک زد و وی را نیشگون گرفت زیرا که دوباره به اتو موی مامانی که بسیار جیزز بود دست زد و گفت من در آینده خیلی خواننده میشوم و یک اتو موی بسیار جیزتر برای خودم میخرم، مامانی گفت اٍوا خاک بر سرم من سر تو چی خورده می باشم که عین دخترها شدی حالا....

......من و داداشی امروز ماشین لباسشویی را برای تعمیر به درمانگاه بردیم ، زیرا که هی شلوارهای ما را عین هم میباشد تنگ و گشاد مینماید، اما من به این داداشی میگویم مطمئنم خانه ما دارای جن می باشد داداشی میگوید نه بابا ما چون هنرمند می باشیم شلوارمان اینجوری میباشد....

پی نوشت:کتاب فوق را میتوانید از کلیه فرشگاههای غیر معتبر تهیه کنید،همراه با خرید اجباری سی دی کامران هومن.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:59 توسط فریتی | |

 

مگه نمیگی همیشه بدترین روزای زندگیت رو کسی برات رقم زده که بیشتر از همه دوستش داشتی سعدیا

مگه نمیگی همیشه کاری ترین ضربه ها رو تو زندگیت از کسی خوردی که بیشتر از همه دوستش داشتی سعدیا...

مگه نمیگی کسی که کمتر از همه دوستت داشته همونی بوده که بیشتر از همه دوستش داشتی سعدیا...

مگه نمیگی کسی که کمتر از همه به فکرت بوده همون بوده که بیشتر از همه به فکرش بودی سعدیا...

مگه نمیگی تنها کسی که رهات کرد همونی بود که هیچوقت رهاش نکردی سعدیا...

مگه نمیگی همونی که تو خوشی و ناخوشی خواستیش همونی بود که عمراً تو خوشی تو رو نمیخواست سعدیا...

مگه همه اینا حرفای خود خودت نیست؟سعدیا؟

پس خاک بر سر الاغت که بازم میگی دوستش داری سعدیا....

 

پی نوشت۱: اقتباس از یک درد دل...مخاطب خاص ندارد...

پی نوشت۲:قول میدم بالاخره دوره خزعبلات نوشتن من هم بگذره...

پی نوشت ۳: عقده خود شاعر کم بینی...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 22:59 توسط فریتی | |