فکر کنم دیگه واقعن لازمه که یه سفره پنج تنی... ابلفرضی...نماز آیاتی چیزی نذر کنم برای تشکر از آقای خدا... باید خوشحال باشم که چترباز نشدم... چون اگه میشدم مطمئنم که امکان نداشت اون بالا چترم باز بشه... همون بار اول با مخ میومدم زمین و چهره در نقاب خاک میکشیدم...
خوشحالم که یه آدمی تو زندگیم نیست که دلش بخواد بهم کادو بده وگرنه حتمن اولین بار یه پاراگلایدر میداد و من با مغز مبارک میخوردم به صخره و به جای خود یارو لب عزرائیل رو می بوسیدم...
خدایا حتی ممنونم که گذرم به دریا و آبهای آزاد نیفتاد و گرنه حتمن تا حالا تو شکم نهنگ پیش پدر ژپتو داشتم جدول حل میکردم...یا اینکه مرغ ماهیخوار چشمهامو در اورده بود...
حالا که رو زمین هستم خوبیش اینه که فقط محکم میخورم به درهای بسته و گرچه یه کم هم دردم میاد و صداش رو همه عالم میشنوند... اما لااقل دیگه آسیب جانی که نمیبینم...
*باز من یه امتحان دادم و شش ماه چشم انتظار بودم و باز قبول نشدم و قسم میخورم که خونده بودم...سوگند یاد میکنم که امتحانم رو خوب داده بودم...اما خب شانس که نباشد جان در عذاب است...پس جان هم چه بهتر که نباشد..
پی نوشت ۱: از قوانین طبیعت اینه ...هی تشویق کن...هی به یکی بگو تو میتونی تو میتونی... آخر که تونست میاد بهت میگه حالا دیدی که میتونم بدبخت؟.کو...ت سوخت؟ مسلمه که میسوزی اما خب نه به اون دلیل...
پی نوشت ۲: هیچ کس باورت نکرد؟ هیچ کس چشمی برایت تر نکرد؟ هیچ کس شعر تورا از بر نکرد؟هیچ کس؟ حتی خودت؟ بهتر نیست از همین راهی که اومدی برگردی بری فوت کنی عزیزم؟
پی نوشت۳: شدیداْ و موکداْ پست قبلی رو پس میگیرم ..دمدمی ام دیگه..اون پست در شرایطی صادر شد که به آدمهایی در شرایط بدتر از خودم فکر میکردم... حالا دقیقاْ بر عکس فکر میکنم...هر وقت حسش بود میخوام یه لیست کامل از چیزایی که ندارم رو بنویسم...دارن خیلی زیاد میشن میترسم حساب از دستم در بره...آخه به جز چیزایی که نداریم چیز دیگه ای نداریم که بخواهیم حسابشو نگه داریم.
بعضی وقتها یک ذره شکر گزار بودن هم بد نیست... برای من که خیلی کم به فکرش میافتم...کاش یکی بود که بهم یادآوری میکرد...
نگاهت که میکنم باز همان بیماری قدیمی ام عود میکند...گشادیِ مجرایِ... خب اینجا خانواده رد میشود بهتر است اسمش را نگویم... تو که خوب میدانی مرضم چیست...هوووف...میدانی وقتی میبینمت سرم درد میگیرد ...بعد هم آن خمیازه های لعنتی امانم را میبرد و انقدر تکرار میشود که اشک در چشمانم حلقه میزند...هر کس رد میشود میپرسد گریه کردی؟!!...میدانی...تورا که میبینم مثل مرغ پر کنده هی دنبال بهانه میگردم که از جلو چشمم دورت کنم...به هر دری میزنم... از وبگردی گرفته تا کندن محاسن لنگ و پاچه و پشت لب و زیر ابرو...خلاصه هر کار عبثی که فکرش را بکنی... یادت هست آن شبهای امتحان خوابگاه را ... تا نصفه های شب میرفتم پای تلفن می نشستم با پسرک حرف میزدم تا مبادا یه وقتی جلو دیگران چشمم توی چشم تو بیفتد...میدانی اصلا عوض نشده ام ... حالا هم به محض اینکه پایم به خانه میرسد هشتک و پشتک همه ی سریالهای کره ای از سام سون گرفته تا ققنوس (البته به جز جومونگ) را در می آورم که ریخت تو را نبینم... عزیزم آن روزهای "من یار مهربانمت" گذشت...این روزها دیگر هر جا پای درس خواندن در میان باشد همان کار دیازپام را برایم میکنی...گرچه دلم نمی خواهد...اما بیماری ام را که میدانی... امانم را بریده لامصب!!
پی نوشت:بابا به خدا منم هستمش اما موضوع اینه که اسم درس روش نباشه... که اگه باشه مریضیه میاد..
دوست عزیز بیا فک خودت رو سرویس و وقت من را رو تلف نکن...هر روز میایی یک قسمت از سریال دلنوازان را تعریف میکنی که چی؟ من که هیچوقت نگاهش نمیکنم ... این هم مثل جومونگ میشه ها... همه دو هزار و دویست و چهل و دو قسمتش رو تعریف کردی و من آخرش نفهمیدم دعوای هانی ها و چوسانی ها سر چی بود...
اتل متل جدایی
عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون
یه دل دارم پر از خون
عشقم رفته هندستون
خونم شده قبرستون
یه عشق دیگه بردار
یه دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی
تا آخر زندگی
آچین و واچین تموم شد
عمر منم حروم شد...
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم
کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو میبندی و این قصه تموم میشه
نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه...
پی نوشت:اون لحظه ها هیچکی فکر نمیکنه که شاید فردایی نباشه...
دستم از دنیا کوتاه شد.. نمُردم اما خوب لَپی ام مُرد.. بیچاره عمر خودش رو کرد و کاملن پوکید و پوکه اش هم الان جلو چشمم هست... تا وقتی که دل به دریا بزنم و یکی دیگه دست و پا کنم باید یکی بزنم تو سر خودم ده تا بزنم تو سر این بی شعور که تو این وانفسای بی پولی و بحران اقتصادی منو تنها گذاشت و رفت...یه جایی نوشته بودم که جزء چیزهایی هست که خیلی دوستش دارم راست گفتم ..طفلی عصای دستم بود.. حالا که باید واسه یک ساعت کامپلوتر سواری دست کم دو ساعت مویه زاری کنم میفهمم چقدر با معرفت بود ... خدا بیامرزه همه ی اسیران خاک رو
