تبليغاتX
فریتی

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازیم
ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن
و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن
اين حقيقت زندگیه ...

* یکی که نمیدونم کیه
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 17:23 | لینک  | 

1. نمیدونم چرا همه خانومها به این بند 23 لایحه حمایت از خانواده (که به آقایون اجازه میده بدون اجازه زن اول دوشلواره بشن) از دید اون زن اولیه نگاه میکنن، چرا هیچ کس از دید اون اقلیتی که میخوان زن دوم بشن به قضیه نگاه نمیکنه؟ فی الواقع دمکراسی ما اونقدر کارش درسته که به هیچ وجه نمیخواد منجر به استبداد اکثریت بشه، این اجازه از اون جایی که باعث برتری زن اول نسبت به زن های دیگر میشه حذف شده و بدون شک نتاج مثبتی هم در پی خواهد داشت، از جمله : کاهش گیس و گیس کشی بین هووها، همزیستی مسالمت آمیزشون، استفاده از تجربیات همدیگه در امور بچه و خانه داری و در نتیجه استحکام نهاد پرفضیلت خانواده...

2.در همین راستا پیشنهاد میشه جهت رفاه حال و حول! آقایون و گسترش فرهنگ چند شلواری به تدریج تسهیلاتی رو هم به ازدواج های دوم به بعد اختصاص بدن، مثلن وامهای ازدواج به زن دوم و بعد از اون هم تعلق بگیره، حتی دولت میتونه یه مستمری برای زنهای بعدی در نظر بگیره تا خودش از طرف اون آقایونی که استطاعت مالی ندارن عدالت رو بین زنهاشون رعایت بکنه...

پی نوشت: به سلامتی و میمنت جامعه باید به سمت مدینه فاضله ای حرکت کنه که در اون ازدواج اول مردها فقط جهت دستگرمی بوده و هیچ ارزش دیگری نداشته باشه...
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 15:34 | لینک  | 

اول ابتدایی که بودم ،وقتی رسیدیم به حرف "ی" بزرگ با وجود تلاش مذبوحانه ای که کردم نتونستم یه خط ازش بنویسم، بغل دستیم تند تند نوشت بعدشم دست منو گرفت عین معلما باهام تمرین کرد تا یاد گرفتم، خیلی تعجب کرده بودم از اینکه تمرین ها رو انقدر خوب و سریع مینویسه، ازش پرسیدم تو چه جوری انقدر خوب بلدی، یواشکی در گوشم گفت: آخه من دو ساله ام، چند روزی فسفر سوزوندم تا بالاخره فهمیدم دو ساله یعنی چی!
.............................

نمیدونم از کی حواسم بهش بود، شاید بعد از اینکه صورت بزرگ شده اش رو دیدم و خوب یادم اومد که این همون دختریه که کلاس اول "ی" بزرگ رو یادم داد، اسمش راضیه بود....
یه قالیچه دست باف کوچیک که خودش بهش میگفت رومیزی زیر بغلش بود و دست یه پسر شش – هفت ساله تو دستش، تو اون مسیری که میرفتیم مغازه زیاد بود، جلو یه مغازه ایستاد و گفت: آقا رومیزی نمیخوای؟ خودش میخواست 40 تومن بفروشه اما مغازه داره یه قیمت خیلی کم گفت... یه جفت دمپایی طبی پاش کرده بود، لخ لخ کنان میرفت در مغازه ها، معلوم بود هیچ کدوم خریدار نیستند، ولی انگار وظیفه شون بود یه چیزی بگن و تو سر مال این بدبخت بزنن، شایدم حدس میزدن از از ناچاری قبول کنه.... خسته شده بود، اما معلوم بود پسرش از خودش خسته تره، یهو دیدم مادرش داره نگاهم میکنه، مطمئن بودم منو یادش نمیاد، نمیدونم چرا رفتم جلو الکی گفتم: بده طرحشو ببینم؟ قالیچه رو باز کرد،دلم نمیومد تو صورتش نگاه کنم، کاش اصلن نمیشناختمش، گفتم چند؟ گفت: به خدا 25 تومن خرج دار و خامَش شده، هر چقدر میخوای دستمزد بده 40 تومن خوبه؟ گفتم آره خوبه، دوباره گفت: "دو هفته ای بافتمش که وصالش به این بچه باشه، دو روز دیگه میخواد بره مدرسه" مغزم سوت کشید، انگار اونجا یه صحنه جنایت بود که دلم میخواست زودتر ازش فرار کنم...
کاش کاری از دستم بر می اومد....
................................

پی نوشت 1: شهریور پارسال بود
پی نوشت 2: اینو نوشتم چون داشتم به این فکر میکردم که حتمن الان همکلاسیم یه قالیچه دیگه رو شروع کرده....
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 13:59 | لینک  | 

مواد لازم
لوله بخاری: یک عدد گشاد
استعداد خوانندگی: یک قاشق مرباخوری
هندی کم: یه کم
آهنگساز: همونی که پاتختیه مولود اُرگ میزد

طرز تهیه
1. کله خود را در لوله بخاری یا چیزی شبیه آن فرو کرده و از دست دوست دختر خود با حال عصب عَر زده و تند تند فحش و بد و بیراه نثار روح پرفتوحش نمائید، یه چیزی تو مایه های آرره هستم ولی خستم!... هم اکنون شما یک ترانه رپ خوانده اید...
2.جهت تهیه کلیپ ابتدا موهایتان را مدل لانه کلاغی شینیون کنید...
3. پاره ترین شلوار جینتان را بپوشید و خنزر پنزرجاتِ ننه و آبجی را از فرق سر تا نوک پا بیاویزید...
4. هندی کم را برداشته به پشت بام بروید...
5. دوربین را به شکل کج روی یک کولر قرار دهید و در مقابل آن با حالتی که مثلن اهصاب مهصاب ندارید آهنگ مربوطه را لب خوانی نمائید...
6.کلیپ آماده شده را به شبکه مورد نظر ارسال کنید...

حالا شما یک "اصلن اینکاره" هستید و میتوانید دنبال کارهای کنسرتتان باشید...

پی نوشت: دلم میخواد ببلاگم فرد مفیدی برای اجتماع باشه، واسه همین تصمیم گرفتم که چند وقت یه بار کلاسهای آموزشی رایگان برای علاقمندان در این مکان برگزار کنم باشد که توشه ای شود برای آخرتم...
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 17:9 | لینک  | 

1.
بعضی آدمها زندگی رو به طرز عجیبی برای خودشون ساده میکنند،آدمهایی که همیشه به خودشون میگن"زندگی من مال منه"
بعضی از آدمها هم دنیا رو به طرز فجیعی برای خودشون پیچیده میکنند، اونهایی که به یکی دیگه میگن"زندگی من تو هستی"

واضح و مبرهنه که گَندترین حالت موقعی اتفاق میفته که یک نفر از دسته دوم به یک نفر از دسته اول بگه:عزیزم زندگی من تو هستی!!!

2.
شب جمعه هست!الهی که مقبره شاعرها و ترانه سراهای مملکتمون بی نور نمونه، بعضی وقتها چقدر کار آدم های ناشاعرصفت شایدم شاعرناصفتی مثل من رو که نمیتونن حرف دلشون رو بزنن آسون میکنند، این قسمت از شعر شاملو رو خیلی دوست میدارم، فقط اینکه اگه به جای سمند، مثلن لامبورگینی یا پورشه میومد شعر حال و هوای شیک تر و رمانتیک تری پیدا مینمود!!!

چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب میکنم!
بر پشت سمندی *
گویی نوزین
که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بیهوده است....

3.
یکی از بچه های فریندفید نوشته بود..."هر وبلاگی رو که میخونم این روزها برای یکی می نویسه انگار آدمها همه اشون یکی رو گم کردن"
راست میگفت به خدا...

پ.ن. الان نیمه شب شرعیه و ذهنم خیلی مغشوش میباشد، این شد که این شد...

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 2:12 | لینک  | 


1.رده مردان :
ورزشکار شماره 1: با اختلاف ده دقیقه و چند ثانیه از نفر اول، به مقام پنجاه و دوم دست یافت!!!! (به همین قبله عین این جمله رو اخبار گفت بدون اینکه حس کنن جوک گفتن)

ورزشکار شماره 2: به دلیل هم گروه بودن با یک عدد رژِیم اشغالگر، رقابت رو از سر خودش باز کرد و اکنون در میان تماشاچیان در حال انجام حرکت زیبای موج مکزیکی میباشد...

ورزشکار شماره 3: به علت آب به آب شدن و غم غربت و شرم حضور و امثالهم نتونست مثل همیشه خوش بدرخشه... وی هم اکنون در پکن مشغول تماشای مغازه ها و خرید سوغاتی برای بستگان است...

ورزشکار شماره 4: در حالی که حریفش رو به خاک و خون مالونده بود به دلیل ناداوری داور خدانشناس و ملحد بازی رو واگذار کرد... ...اما این دلیل نمیشه که چیزی از ارزشهاش کاسته بشه هااااااا...

2.رده زنان :
و اما از اونجایی که مدال طلای واقعی واسه هر دختری شوهره و اصلن همه اینو میدونن که اینجا ورزش بانوان یه جورایی واسه خنده است، نتایج واقعی کسب شده توسط این سه خانوم در کاروان رعنا و خوش قد و بالای ورزشی ایران به شرح ذیل می باشد :

ورزشکاره شماره 1: کسب مدال طلا (شووور)
ورزشکاره شماره 2: مدال نقره (حلقه نامزدی)
ورزشکاره شماره 3: مدال برنز (دوست پسر تریپ لاو ازدباجی)


آهنگ آخر برنامه : دی دی ری دی دی ری دی....ورزشکاران دلاوران نام آوران......
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 11:15 | لینک  | 

عارضم به حضورتون که سریال های ایرانی عمدتن دارای 4 شخصیت تاثیر گذار و ثابت بوده که داستان حول محور آنها شکل می گیرد :

عزیز: مادر تپلی، به شدت مهربان و علی الاصول نگران، شخصیت مذکور به صدای زنگ در و یا الله شرطی می باشد و فوراً چادر گلی گلی مربوطه را سر میکند... کارویژه های اصلی عزیز در دلداری دادن، دلشوره داشتن، غش کردن، پختن آش نذری، پاچیدن آب پشت سر همسر و فرزندان به گاه مسافرت و نماز خواندن در نور و معنویت فراوان به گاه تصادف فرزندان خلاصه میشود...

آقا جون: پدر قاطع و دلسوز خانواده، یک عمر با آبرو تو اون محله زندگی کرده، حاجی، مردمدار، یک انسون واقعی، ریشو و دارای تسبیح و گاهن کلاه شاپو می باشد، این شخصیت فقط در حوض وسط حیاط درندشت خانه وضو میگیرد، کارویژه های اصلی آقاجون مسجد رفتن، حجره رفتن، رفاقت جون جونی با آخوند محله،کمکهای نقدی، غیر نقدی و معنوی به بیوه های جوان محله و سکته قلبی به گاه آبروریزی فرزندان می باشد....

مریم: دختر با کمالات و بسیار فهمالوی سبد خانوار که اصولن دانشجو بوده و دارای مقدار معتنابهی خواستگار در دانشکده و محله می باشد، کارویژه های اصلی این شخصیت شامل گریه کردن در بغل عزیز جون، فکر کردن به خواستگارها و عور و ادا و عشوه های ناشی از معصومیت در مقابل همه عناصر ذکور سریال است...

پسر خانواده: گوله نمکی که فقط به دلیل خلق لحظات مثلن با مزه در سریال گنجانده میشود، اصولن کمتر از خواهرش مریم می فهمد،کارویژه این شخصیت کل کل با خواهر، خوردن خیار به شکلی منزجر کننده و انجام شوخی های در پیت است...

پ.ن. به نسبت فقیر تر بودن خانواده، اعضای آن به ویجه خواهر و برادر با هم مهربانتر و حتی یک جان در دو قالب می شوند.

پ.ن. سریال اصولن با مراسم عروسی دختر و خواستگار ریشو و مثبتش در دانشکده پایان می یابد....
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 15:48 | لینک  | 

1.چند وقته که با کمبود دلخوشی تو این زندگی نکبت بار دنیوی مواجه شدم، اینم بگم که مهم ترین دلخوشی منِ... تو چند سال اخیر پینوکیو بوده، یعنی اول اون بوده بعدش چیزای دیگه، خلاصه بعد از یه دوره طولانی گریه تراپی و فین فین درمانی که داشتم فکر کردم همه چیز مثل اولش شده، اما فی الواقع اینجوری نبود، هنوزم یادم نرفته چیکار کرده بود، احساس میکنم ده سال بلکه ام بیست سال پیرتر شدم!!! آره ننه جون دیگه انگیزه واسه هیچ کاری ندارم، بدتر از همه اینکه واسه اون که فرقی نداره، آخه اون خوبه و کاراش خوب پیش میره، در چنین حالتی موجودات دیگه دو راه بیشتر ندارن یا اینکه اونام خوب باشن و براش انرژی مثبت پرتاب کنن، یا اینکه کلنگ تشریفشون رو ببرن اون وَر تر و بذارن باد وزیدن بگیره، کاش منم میتونستم اینجوری باشم...نمیدونم چرا نمیتونم، به جاش میایم یه چیزایی اینجا پرتاب میکنیم دلمون وا شه دیگه...

2.ای بترکه چشم شور، دیروز داشتم به خودم میگفتم اصلن سابقه نداشته چند روز پشت سر هم گریه نکنم، لابد نشونه اینه که حالم خوب شده دیگه... امروز همشو جبران کردم و دریافتم از قدم مهمونامون بوده که نگریستم و در واقع فرصت اینکارو نداشتم ... لامصب این مرغ غم در دل من آشیونه کرده و ظاهراً چند تا تخم هم گذاشته خیال رفتن نداره...

3.میگما خودمونیم خیلی خوبه که آدم دلش خوش باشه به اینکه شال صورتی چرکِ چروک بهش میاد و به صندل و رنگ موی بلوند و مانیکور و خرید و مهمونی و قص علی هذا و نهااااایتش اینکه یکی بهش بگه شما خانوم بسیار زیبایی هستین...
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 2:21 | لینک  | 

یکی به ما کمک کنه
پرودگارا، کریما، رئوفا، رحیما...
این مهمون که میگن مگه حبیب شما نیست، خُب بردار چند تاشو ببر خونه خودتون که اقلنگ یه حاج خانوم، حاجیه آقایی هم بشن بعدش، چرا هر روز میفرستی خونه ما پس؟؟؟!!!

حالا که میفرستی جون اون فرشته های خوش تیپ و خوچگل درگاهت بهشون بگو یه روز، بگو دو روز بگو یه هفته ...آخه دو هفته موندن که دیگه مهمونی حساب نمیشه، میشه چتر شدن.. میشه محاصره نظامی و اقتصادی.. میشه تجاوز به جان و مال و استقلال و تمامیت ارضی ِ صاحبخونه فلک زده...

پروردگار جان چه بگوییم که دلمان خون می باشد، به همه ملل دیگه امکانات دادی در حد بنز، اونوقت به ما جماعت مفلوک مهمون نوازی و خونگرمی و یه مملکت درب و داغون و یه پرزیدنت خوش بر و رو !
کمال تشکر را از انصافتان داریم ...
(فریتی و جمعی از کسبه محل)...
l
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 1:32 | لینک  | 

مدیر عامل محترم کارخانه پچ پچ
احتراماً
سلامن علیکوم

ضمن تشکر از زحمات بی شائبه جنابعالی و همکارانتان به ویجه کارگران زحمت کش در خط تولیدی کیک شکلاتی پچ پچ، در راستای بهبود کیفیت محصولات آن کارخانه محترم، اینجانب و عده ای از اهالی محل خواهشمندیم شکلات مربوطه را در کیک مربوطه پخش نمائید و از قلمبه کردن آن در یک گوشه کیک بپرهیزید، والا آقا دروغ چرا تا قبر آ. آ. آ. آ...ما خودمان به چشم خودمان دیدیم که یک نفر (اسم نمیبریم) بعد از اینکه دو تا گاز زد و به شکلات نرسید به گمان اینکه گول خورده میباشد جنابعالی و همکارانتان را شارلاتانگ خطاب نموده و کلی نسبت های بی ناموسی به خواهران و مادر فداکار جنابعالی اعطا نمود...
لذا جهت شادی روح امواتتان هم که شده رسیدگی نمائید تا بار دیگر برگ زرینی بر افتخارات میهن اس.لامی مان ورق خورده و مشت محکمی در حلق استکب.ار جهانی و ایادی بی تربیتش فرو کنیم...

از اینکه که با نظرات ارزنده مان شما را یاری میفرمائیم خواهشمندیم (خواهش میکنیم)....

پ.ن. از جمیع هموطنان عزیز تقاضا داریم نظرات و انتقادات و پیشنهادات خود را در چنین مسائل مهمی عرضه نموده تا بدین وسیله میهن خویش را آباد نمائیم....

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 14:46 | لینک  | 

1. امروز به سلمانی مشرف شده و تغییر شکل یافتیم ،یه جورایی میشه گفت استحاله شدیم اصلنگ.... نه فک کنی بار اولم بودااا، نه به این قبله هم سلمونی هم حموم سالی دوبار رو میرم حتمنگ... قبل از سلمونی یه چیزی تو مایه‌های سردار جناگل شمال (میرزا کوچیک خان) بودم اما حالا شدم خودِ خود ِ واکاشی زوما دروازه بان فوتبالیستها... خدایی الان درک میکنم که دروازه بان خوبی بود با اینکه موهاش همش جلو چشاش بود خوب میتونست توپ رو ببینه... ای کاش ایمیلشو داشتم ، چند تا سوال ازش دارم راجع به مدل موی مشترکمون....اگر هم خودش اینجا سر میزنه لطفنگ جواب این سوال رو به من بگه ... واکاشی جان (آقای زوما) بی کلاسی میشه اگه موهامونو از جلو چشمون کنار بزنیم؟؟؟!!!( من عادت ندارم به مولا، دارم بابا قوری میشم)

2.یه دلیل اصلی اینکه من دیر دیر میرم سلمونی اینه که این خانومای محترم سلمونی بعضیاشون (توهین نشه) خیلی فَک میزنن و آمار میگیرن و تجزیه تحلیل میکنن و نظر میدن ...(اینا که گفتم مشخصات یه نرم افزار نبود همون خانوما رو میگفتم).... واسه همین بیشتر موارد ترجیح میدم خودم کاسه بذارم روی سرم و مدل گردالی کوتاه کنم ... بعدشم طراحی و ایجاد یه فًکل کج و کوله در قسمت جلو سپس پوشاندن بخش آشفته موها با روسری یا مقنعه در عقب و ادامه زندگی به روال عادی....

پ.ن. اقتباس از فرمایشات یکی از استادام که به مقنعه میگفت: موجودی که خانومها برای پوشاندن قسمت آشفته موهاشون به کار میبرند....اٍههههم

پ.ن. در آینده که پولدار شدم یه سلمونی مخصوص واسه خودم استخدام میکنم (ترجیحاً مرد،مجرد) و تو قراردادش هم قید می نمایم اگه حرف بزنه حقوقش مالیده ، من اهصاب مهصاب ندارم ... چی داداش؟؟؟؟

پ.ن. به واکاشی زوما : اگه جواب ندی اولنگ دلم میشکنه، دومنگ زنگ میزنم برنامه "تونی هِر دیزاین" از اون میپرسم... ( امیدوارم به اندازه کافی ترسیده باشی...)

پ.ن. دیوونه نشدم،بلکه بودم...! از عنفوان کودکی با شخصیت های کارتونی بسیار احساس فامیلی و به ویژه دوست ذختری و نامزدی می نمودم، فی الواقع از همون اول اهل رمانتیک بازی و زندگی مشترک بودم ( ناز بشویممم) بیشتر در کنار اینا بزرگ شده و نون و نمک خوردیم تا سایر بستگان....

هویجوری هفته: دلمان بسیار برای دوستانمان به ویجه فرا و پینوکیوی جفا پیشه که مارا نمی بینه بسیار تنگیده می باشد... امین یا رب العالمین

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 0:16 | لینک  | 

1.شیطونه میگه بزنم فک و مکشو بیارم پایین.... آی خانم همسایه که یککاره زنگ خونه مارو میزنی و به من میگی بلوز شلواری نیام دم در چون گناه داره و اسلام در خطره و از این خزعبلات، آخه مگه قرارِ من بیام تو قبر شما بخوابم، دینی که میخواد با لباس پوشیدن من به خطر بیفته به چه درد میخوره، اصلنگ اون دینه یا خط تولید لباسِ که میترسی ورشکست بشه....

2.از این جماعت حمیق هیچی بعید نیست... میترسم بعد از چادر ملی بیان واسمون "لباس تو خونه ملی" طراحی کنن ، بعدشم مامورای سر دار ر.ا.د.ا.ن بریزن تو خونه ها به ملت گیر بدن که هی آقا چرا شلوارک پوشیدی تو خونه، خجالت نمی کشی ریش و پشمتو ریختی بیرون، یالا در بیار "پیژامه ملی" تنت کن، بعدشم و یه زیر شلواری ملی مامان دوز با طراحی ننه ی ا.ح.م.د.ی نژاد وارد بازار کنن... تازه این واسه آقایونه که حق و حقوق دارن به ماها حتمنگ میگن بریم تو یه کارتن که دو تا سوراخ جای چشم روش گذاشتن....


هویجوری: ما دریافتیم تو این مملکت زنها به زنها رحم نمی کنند، مردها به هیچ کس...

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 0:18 | لینک  |