تبليغاتX
فریتی

میگم:BUZZ

میگه: سلام

میگم: چند روزه کم پیدایی؟

میگه: رفته بودم خونه دختر عمه ام کُللللی خوش گذشت...!

میگم: چه خبر بود مگه؟

میگه: تا سه و چهار شب با دوست پسراش بیرون بودیم...!

میگم: اِ !!! شوهرش نمی فهمید؟

میگه: نه بابا اون که عسلویه اس...آخر هفته ها میاد تهران... تازه شوهره اینو میپرسته امکان نداره شک کنه...!

میگم: تلفن و موبایل چی به اونم شک نمیکنه؟

میگه: از هر دوتاش یک خط دیگه داره، دو روز آخر هفته قایم میکنه...!

میگم: دختراش به باباهه نمیگن؟

میگه: نه بابا! تازه وقتی خونه تنهان و باباهه زنگ میزنه میگن مامان سرش درد میکرد خوابیده...بعضی وقتام بچه ها رو با خودمون میبردیم...میگن بهمون خوش میگذره...!

میگم: به دوستاش میگه اینا بچه هاشن؟

میگه: فقط اون فوتبالیسته میدونه... ولی جلو بقیه یادشون داده بهش بگن خاله...!

میگم: تو که میگفتی این زندگیش خیلی خوبه، پس واسه چی؟

میگه: خوش گذرونه دیگه...!

میگم:چی بگم؟!!!

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 18:57 | لینک  | 

1. این کودک درون من که عکسشو ندارم اون فوق موق ها الصاق کنم، چند وقته از درونم خارج شده و تاکنون هم مراجعت ننموده....

لازم به ذکر است نامبرده به شدت روانپریش و دچار اختلالات رفتاری است....

به کلمات گوگولی، جیمبولی، شوپولی و سایر القاب کودکانه مشابه حساس بوده و بلافاصله گوینده را گاز میگیرد...

به محض مشاهده غریبه ها تُف کرده و فحش های ناموسی نثار ایشان می کند...

این کودک ما اهصاب مهصاب درست و دَرمون ندارد....

در صورت مشاهده نوگل مذکور فرار کنید... 

۲. یک عدد تبریک ویجه همراه با نون اضافی  به پینوکیوی عزیز بابت همون قضیه که خودش میدونه...و کلی آرزوی موفقیت بیشترتر

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 18:4 | لینک  | 

اون وقتها یکی از نتایج همیشگی جلسات حکیمانه من و دوستم آیدا این بود که بدترین شوهر دنیا سه تا خصوصیت داره:
1- بچه ننه 2- تنبل 3- هیز
حالا اینکه این نتایج چه جوری به دست اومد باید بگم که کار ساده ای نبود، یه جامعه آماری داشتیم که شامل دوست و آشناهای مشترکمون بود...اول کله پاچه ی اون بیچاره ها رو بار میذاشتیم و بعدِ کلی تجزیه و تحلیل به این جور کشفیات نائل میشدیم... در واقع نتیجه ساعتها تحقیق و غیبت طاقت فرسا بود...
اما مدتیه برای یکی از آشناهام تو زندگی مشترکش یه اتفاقی افتاده که باعث شده در فکر کسب نتایج جدیدی در این زمینه غوطه ور بشم... این آشنای طفلکی ما دلش خوش بود شوهرش پزشک مملکت و آدم حسابیه، اما این آقای دکتر یه مدت بعد عروسی، بی اینکه اصلن پای شوخی در میون باشه و یا حتی خصومت قبلی، شروع میکنه گیر دادن به خواهر ِ بزرگ زنش که ازدواج هم نکرده بود و اس ام اس پشت اس ام اس با این مضمون کلی که تو ترشیده ی بدبختی بیش نیستی!!!(البته ظاهرن نه فقط توسط پیامک بلکه از هر راهی که ممکن بوده و به طور مجدانه واسه تحقیر و اذیت این خواهر زن بیچاره اقدام میکرده )....از اینجاس که کم کم معلوم میشه طرف یه تخته اش کمه...
خلاصه اوضاع بحرانی میشه و زن فلک زده هر وقت اعتراض میکنه که چرا اینکارو میکنی یه کتک مفصل همراه با مشت و لگد فراوان نوش جان فرموده و این وسط تنها توجیه آقا دُکی واسه کارش این بوده که خوب میکنم! من از اولشم از این خواهر ترشیده ات متنفر بودم!!!(جل الخالق) اینجا هم معلوم میشه نه تنها دُکی جون کم دارن بلکه دست بزن هم در وجود خل و چلشون موجود هست...

آقا و خانومی که شما باشین این دُکی دیوونه انقدر به این کاراش ادامه داد که زندگیشون بعد از دو سال کاملن به گند کشیده شد و همین روزهاست که واقعنِ واقعن از هم جدا بشن... تازه هنوزم ول کن خواهر زنه نیست( حالا اینکه چه اصراری داره به این کار مسخره کسی نمیدونه)....

پی نوشت: حالا من موندم زیر علامت سوال که واقعن بدترین شوهر دنیا تنبل و هیز و بچه ننه است یا اینکه مث این آقا در دیوونه؟؟؟؟؟

پی نوشت: در هر صورت خدا همه دیوونه های عالم رو شفا بده....آمین

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 2:20 | لینک  | 

چقدر خوب بود اگه تو زندگی آدم چیزی به اسم خاطره وجود نداشت، این آدمیزاد بیچاره یه عمر با خاطراتش کلنجار میره و اشک و آه میریزه دست آخر پیر که شد آلزایمر میگیره، که چی مثلن؟ خیلی دلم میخواد تو صندوق انتقادات و پیشنهادات خلقت یه کاغذ بندازم و اعلام کنم که خدای متعال باید یه کم بیشتر رو بُعد فراموش کننده ی بنی بشر کار میفرمودن...
مثلن چی میشد خدا از اول آدم رو یه جوری طراحی کنه که وقتی خاطرات بدش زیاد شد یه هورمون تو خونش بره بالا و بعد و گلبولهای فراموش کننده تو بدنش به کار بیفته و بهش کمک کنه که همه چیز رو از یاد ببره... یا اصلن یه دکمه دیلیت تو کله آدم تعبیه میکرد! حالا جاش خیلی مهم نیست، میتونست مثلن جای نافِ آدم باشه که دیده نشه اصلن، اینجوری هر اتفاق بدی که میفتاد طرف بلافاصله دیلیتش میکرد و پرتابش میکرد به زباله دان تاریخ بعدش هم میرفت با خیال راحت به کار و زندگیش میرسید، مگه نه؟!
واقعن چه لزومی داره هر چی میشه یه عمر تو این کله بمونه و خاک بخوره؟

پی نوشت 1: این روزا حتی فکر کردن به خاطره های خوب هم آزارم میده خاطرات بد رو دیگه نپرس که حالم بد میشه...
پی نوشت 2:خداوندا منو از دست این نوستالژی خولیای کوفتیه بد مصب نجات بده... هر چند قبلن کشف کردن که ابتلا به مالیخولیا هم دارم ولی اون اولی  که داره منو میکشه واجب تره...

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 1:20 | لینک  | 

1. من برگشتم،خیلی هم دلم براتون تنگیده بود به ویجه واسه فرا و  فرتای عزیزم، دخترک هم که تا من اومدم گذاشت رفت مسافرت... (نمیدونم چرا این بلاگفای من فاسد شده نمیتونم لینک بدم:()

2. از فعالیتهای فوق برنامه این چند روزه یکی این بود که با پینوکیو به سفر سیاحتی و زیارتی نمک آبرود مشرف شدیم که گرچه اولش با قلبی آکنده از اندوه شروع شد و آخرش خستگی مفرط اما در کل خوب بود، مخصوصن اون قسمت جنگل عباس آباد که بی نهایت خوچگل بود... لازمه همینجا از اون خانوم گوله چربیِ کارمند تاکسیرانی که با آهنگ چایی چایی بسی رقصید و لحظات شاد و مفرح به یاد ماندنی رو برای همه فراهم کرد تشکر کنم، احتمالن جای کبودی لگدهاش موقع رقصیدن هنوز رو بدن اون بیچاره ای که زیر دست و پاش له شد هست...
پی نوشت: خدایی قُطر سفرنامه من بیشتر بود یا مال ناصر خسرو و ابراهیم بیگ؟؟؟

3.اینجانب بیکار الدوله حاکم خندق تصمیم کبرا گرفتم بشینم سر درس و مچق و زندگیم و تا میتونم آمار مطالعه کشور رو ببرم بالا، مخلص کلوم اینکه میخوام به تحصیل علم ادامه بدم که در آینده کور ِ بی سوات نشم، فقط از اونجایی که معمولن خیلی ثابت قدم هستم رو تصمیمم خواهش میکنم هر کی میتونه منو متقاعد کنه که علم بهتر از ثروته...

4. غریبه جان شما که تو سادگی سررشته داری،به نظرت اینم اسمش سادگیه؟ این که من فکر کردم تو آشنایی، اینکه که نفهمیدم تو دنبال چی هستی،خب شاید اینم یه نوعشه... در هر حال دیگه هیچوقت یادم نمیره که این روزا "هیچ کس برایم از صمیم دل دست دوستی تکان نمیدهد" ...
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 23:18 | لینک  | 

یکی بود یکی نبود
بیژی و بیژناز دو تا شپش بودن که رو کله فرفری دو تا آفریقایی در مناطق حاره زندگی میکردن، یه روز که بیژناز واسه خالی کردن آشغالهای خاک انداز رفته بود رو ایوون بیژی پسر همسایه رو دید که داشت وراندازش میکرد، بیژِی تا مدتها این کار رو تکرار میکرد و هر روز میرفت رو ایوون واسه دید زدن بیژناز، دفعه های بعد نگاه تبدیل شد به چشمک و چشمک شد و اشاره و اشاره شد شماره تلفن....و اتفاقنگ... در اولین صحبت تلفنی در مورد رنگ و فصل و غذا و لباس به تفاهم کامل رسیدن... (اووووق)
فقط بیژی به بیژناز گفت: دیگه نبینم آرایش کنی هااااااا...
بیژناز گفت: فقط به خاطر تو عسیسم.... و همیشه کلی آرایش میکرد بلکه ام بیشتر از پیشتر...
از اینجای داستان این دو شپش نو شکفته وارد دور دوم از مرحله اول یعنی "تریپ لاو" شدن (علی الاصول این مرحله با دادن اولین ماچ از طرف بانو آغاز می گردد)، بیژی هم قول داد که دور همه خواهرای دینی دیگه اش رو خیط بکشه.... و البته اونم هیچوقت این خط رو ترسیم نکرد... اما به هر حال این عشق آتشین سالهای سال ادامه داشت، حتی بیژها با هم رفتن تو یکی از همین دوره های پودمانی دانشگاه مجازی هم ثبت نام کردم و با هم فارغ التحصیل شدند...واسه خودش دورانی بود خلاصه....
و اما از اونجایی که هر رابطه ای باید به هر حال به سرانجامی برسه و در واقع از اونجایی که بیژی قصه دیگه از پارک و سینما و بی مکانی خسته شده بالاخره تصمیم خودش رو گرفت و طی یک اقدام متهورانه به بیژناز گفت: میای با هم ازدواج بشیم؟؟؟؟
بیژناز اصلنشم سرخ و سفید نشد و گفت: نَع ( نه، خیر)
بیژِی که شوکه شده بود پرسید: آخه چرا بیژناز؟؟؟؟!!!!
بیژناز گفت: آخه من میخام برم خاووووورج!!! واسه ادامه تحصیل!
بیژی عین اسکل ها دوباره پرسید: آخه چرا بیژناز؟؟؟!!!!!
بیژناز (که عین فیلما به افق خیره شده بود و موهاش تو باد تکون میخورد) گفت: به امید یه هوای تازه تر..... و رفت....
چند وقت بعد بهش خبر دادن که بیژی تو حموم نمره با کف خود کشی کرده.... بیژناز هم تو دلش گفت به درک و رفت....
نتایج اخلاقی :
1- چگونه طرف را اُسکل کنیم...
2- واسه کسی بمیر که برات تب کنه...
3- وقتی یکی تحقیرت میکنه و تو باز دوستش داری هر بلایی سرت بیاد حقته...

پی نوشت: تازشم قدیمی بود، فقطررر اینجا گذاشتیم که آپ کرده باشیم زین جهت که چند روز نیستیم...
نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 1:26 | لینک  |