تبليغاتX
فریتی

 

1.آخرای اسفند که میشه همه یه جورایی خوشحالن، بعضی ها کمتر ، بعضی ها انقدر زیاد که از خوشحالی نزدیکه خشتکشون جر بخوره، من  که به نوبه خودم جزو دسته سوم هستم....اضطراب دارم و سال که تحویل میشه یه جورایی دلم میگیره...باز مهمونی های خسته کننده شروع میشه و باز همه برام آرزو میکنن شوهر کنم...آخ چی میشد اگه میفهمیدن من استثنائاً به این یه دعا احتیاج ندارم.... باز میریم بیرون و من مثل معتادها کلافه یه گوشه میشینم و حرص میخورم که برگردم خونه مبادا وقت چت کردنم بگذره مثل اون وقتا که وقت تلفن داشتم...! تازه از همه بدتر اینکه امسال یه عروسی به وقوع  می پیونده که صدقه سر اون یه گروهان مهمون از اینایی که هَشتک و پَشتک آدمو پاره میکنن میاد خونه ی ما... دعا بفرمائید....گفتم دعا، یک عالمه دعا جمع کرده بودم واسه سال تحویل که همه رو تحویل خدا دادم حالا منتظرم دلیوریش بیاد برام...مال پارسال که بیشترش فِیل شد ببینیم امسال چی میشه...

2.دوستای خوبم دخترک عزیز و دوست داشتنی، استاد رایان ِ فکور، فرای عزیز، فرتای شیطون و بامزه، آقا بابک آش خور خودمون، خورشید خانوم مهربون، مهتاب خانوم گل، دوشیزه شین عزیز، مریم خانوم ، رز گلِ  خانوم،فرانک با احساس، مسعود عزیز و پینوکیوی جیمبل.... عید همه مبارک، امیدوارم سال خوبی باشه براتون با آرزوی بهترین ها برای شما....

 

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 19:18 | لینک  | 

 

روی تابلو نوشته شده "سنگ ماه تولد"..." مهره مار"..."سنگ شانس".... و من همه ی این اشیاء  را بدجوری لازم دارم...

میروم برای خودم سنگ شانس ابتیاع کنم... این کارها اصلن از من بعید نیست، اصولن به نهایت استیصال که میرسم سنگ فروشی که سهل است با جدیت تمام سراغ رمال و دعا نویس هم میگیرم ...هر چند تا حالا که ترسیده ام به این قشر از متخصصین مملکت مراجعه کنم....

به فروشنده میگویم : سنگ شانس می خواهم...ماه تولدم را می پرسد: میگویم بهمن...

یک سنگ نتراشیده و نخراشیده ی چس مثقالی نشانم میدهد که به درد یه قل دو قل هم نمی خورد، نگاهی تحقیر آمیز به سنگ بیچاره میاندازم و توی دلم فکر میکنم که این سنگ ریزه که عددی نیست...با این اوضاع از کوه شانس هم کاری بر نمی آید...

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 21:47 | لینک  | 

یه فیلم از زندگی یه آدم خاص و متفاوت میبینی....

یهو زندگی ماشینی یادت میره، جراتت قلمبه میشه، انگیزه ات فوران میکنه، قوی میشی، تصمیم میگیری اونم از نوع کبرا، از جات بلند میشی به خودت میگی اه اه دیگه نمیخوام مثل عوام زندگی کنم، میخوام با بقیه فرق داشته باشم، میخوام چیزای الکی رو بذارم کنار.... میخوام به زندگی یه جور دیگه نگاه کنم....میخوام ال کنم میخوام بل کنم....

اما همه اینا چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه...تا وقتی خمیازه میکشی... خوابت می بره... فردا میشه... میری سرکار...برمیگردی... خمیازه میکشی... میخوابی... فردا میشه... و دوباره....

پی نوشت: از روزمرگی بیزارم

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 22:23 | لینک  | 

پ

ی ام سی منتشر کرد:

 

"خاطرات من و داداشم"

نویسنده :کامران و هومن

 

بخش هایی از کتاب :

..... امروز مامان داداشی را بسیار کتک زد و وی را نیشگون گرفت زیرا که دوباره به اتو موی مامانی که بسیار جیزز بود دست زد و گفت من در آینده خیلی خواننده میشوم و یک اتو موی بسیار جیزتر برای خودم میخرم، مامانی گفت اٍوا خاک بر سرم من سر تو چی خورده می باشم که عین دخترها شدی حالا....

......من و داداشی امروز ماشین لباسشویی را برای تعمیر به درمانگاه بردیم ، زیرا که هی شلوارهای ما را عین هم میباشد تنگ و گشاد مینماید، اما من به این داداشی میگویم مطمئنم خانه ما دارای جن می باشد داداشی میگوید نه بابا ما چون هنرمند می باشیم شلوارمان اینجوری میباشد....

پی نوشت:کتاب فوق را میتوانید از کلیه فرشگاههای غیر معتبر تهیه کنید،همراه با خرید اجباری سی دی کامران هومن.

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 12:59 | لینک  |