اگه دیدی بعضی ها دارن خودشون رو سبز میکنن...
اگه دیدی بعضی ها دارن سبزها رو قهوه ای میکنن...
اگه دیدی سبزها دارن اون بعضی ها رو قهوه ای میکنن...
اگه دیدی بعضی ها دارن بعضی های دیگه رو قهوه ای میکنن...
شما در فضای انتخاباتی هستی...
بپا رنگی نشی...
چی بیشتر از این میتونه خستگی رو از تنت در نکنه که چهار ماه تمام اجباراً یکی باهات هم مسیر باشه و تمام مدت مدام یا برات تعریف کنه که امروز فلانی پشت سرت فلان حرف رو زد ... دیروز این یکی زبر آب تو زد... پریروز اون یکی گفت تو کار گند زدی...و یا خودش و خودت را دائم با دیگران مقایسه کنه و بخواد ثابت کنه که به شما دو تا ظلم شده...
خدایا این دختره داره منو دیوونه میکنه...خودت یه جوری مسیرشو عوض کن...خب به درک که میگن...من اصلن دلم نمیخواد بشنوم و بدونم... وقتی بر میگردم دیگه دلم نمیخواد به کار و اتفاقات و حرفای صد من یه غاز اونجا فکر کنم ... دوست دارم چشامو ببندم حداقل به کارایی که دوست دارم و نمیرسم انجامش بدم فکر کنم...لااقل بهش فکر کنم... خودم به اندازه کافی موضوع دارم واسه غصه خوردن ...والاااا
بیشتر دوستانم همین که شوهر کردند به مرض خود شوهر کم بینی حاد و فراموشی مزمن مبتلا شدند... همین چند وقت پیش اتفاقی وبلاگ یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستان و دانشگاهم رو که به اسم خودش بود پیدا کردم، تو بلاگش کلی عکس از دختر کوچولوش گذاشته بود و از زندگیش نوشته بود، بلاگ دخترش هم اونجا لینک بود، از همین لوس بازیهایی که تازه مد شده و مامانها از زبون بچه شون بلاگ مینویسن، منو میگی انقدر ذوق زده شدم و از خودم نوستالجی در کردم که نگو...القصه اینجانب هم برداشتم یک ایمیل بلند بالا با کلی تبریک واسه نی نی دار شدنش و هاگ و کیس واسه اینکه اینجا پیداش کردم و چیزای دیگه براش فرستادم و منتظر تحویلات آنجانب شدم...بعد چند روز چیلیک چیلیک برداشت یه ایمیل در جوابم زد با مضمون یک مرسی و یک اسمایل که میخواستم صد سال سیاه نفرسته....
از این دست دوستانی که بعد شوور کردن قسم یاد میکنند که دیگه کسی رو نشناسند خیلی زیاد دیدم.... در هر حال خدا سایه آقاهاشونو از سرشون کم نکنه....
هی به این برادرم گفتم بابا این اصلن کار درستی نیست، اگه لو بره از کنکور محرومت میکنن ها... به خرجش نرفت که نرفت... گفت به خدا من واسه این یه درس نمیتونم وقت بذارم تو بیا همین یکی رو جواب بده، جوابها رو واسه من اس ام اس کن اگه تو بیای رتبم ال میشه و بل میشه... کلی نقشه کشید و واسه من دفترچه گرفت....من نه واسه اینکه موافق بودم فقط به این دلیل که دلم نیومد بهش نه، چون دیدم که چقدر واسه درسهای دیگه اش زحمت کشید، بلند شدم رفتم سر جلسه ی کنکور ارشد و همه این نقشه ها عملی شد...
خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا اینکه کلید سوالات از راه رسید و آشکار گردید که من چه سوپر گندی زدم این وسط... اون درس رو منفی زدم با درصد بسیار بالا!!!!!.... نگو یادم رفته بوده کُد دفترچه ام رو بنویسم و این برادر بیچاره و دوستش بلافاصله با دیدن اس ام اس من اقدام به جواب دادن میکنن در حالی هر کدوم کُد دفترچشون یه چیز دیگه بوده با سوالایی که کاملن جا به جا بودن ....نتیجه اینکه جوابای دوسته همینطوری شانسکی یه ده درصدی در میاد اما جوابای برادره به طرز فجعی منفی میشه در حالی که بقیه درسهاش رو خیلی خوب زده.... و این یعنی اینکه من رسماْ بدبختش کردم....
و حالا من موندم و یک عالمه پشیمانی و یک برادر که افسرده شده و واقعن اونقدر گناه داره که دلم نمیاد بگم حقش بود...حوصله پیام اخلاقی و اینجور چیزا رو هم ندارم....البته من از گند کاریها زیاد میکنم اما معمولن در حق خودم...اما این دفعه فرق داره... این دفعه واقعن احساس گناه میکنم... این از همون بدشانسی های بود که من همیشه باهاش درگیرم و اسمشونو گذاشتم بدشانسی های جهان سومی...یکی نبود بگه آخه برادر تو که غریبه نبودی... هر کی ندونه تو که دیگه میدونی فریتی قدم بذاره یه جا همه چی کن فیکون میشه....
