تبليغاتX
فریتی

گاهی یه خرت و پرتهایی رو با چنگ و دندون یه گوشه ی دلت نگه میداری اما هر وقت میری سراغش میبینی فقط برای تو تازگی داره برای اون یکی خیلی وقته که از مد افتاده...بازم دلت نمیاد بریزیش دور، به خودت میگی ولش کن بذار همونجا بمونه شاید یه روز به درد بخوره...مدتها سراغش نمیری... توام مث بقیه دل رو میذاری کنار و راهتو میگیری میری سراغ دو دو تا چهار تا کردن... تو انتخاب هات محافظه کار میشی گرچه دلت نمیخواد...توام مث بقیه مشغول حساب کتاب میشی...اما یه روز خسته میشی و به خودت میای میری سراغ خرت و پرتها که میبینی ای دل غافل دیگه خبری ازش نیست ...اونوقت خودت میمونی و ماشین حسابت...بشین بازم حساب کتاب کن...

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 18:8 | لینک  | 

 

من: به به رسیدن به خیر.. مرخصی خوش گذشت؟

ایشون: بد نبود..اینورا  چه خبر؟

من: هیچ خبر... عروسیه خر...

ایشون:اوهوممم

من: راستی حالا  کی میرین ماه عسل؟!!!


* لعنت به تکیه کلامی که بی موقع ساطع شود ،آبرومون ریزید

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 0:3 | لینک  | 

فکر کنم دیگه واقعن لازمه که یه سفره پنج تنی... ابلفرضی...نماز آیاتی چیزی نذر کنم برای تشکر از آقای خدا... باید خوشحال باشم که چترباز نشدم... چون اگه میشدم مطمئنم که امکان نداشت اون بالا چترم باز بشه... همون بار اول با مخ میومدم زمین و چهره در نقاب خاک میکشیدم...

خوشحالم که یه آدمی تو زندگیم نیست که دلش بخواد بهم کادو بده وگرنه حتمن اولین بار یه پاراگلایدر میداد و من با مغز مبارک میخوردم به صخره و به جای خود یارو لب عزرائیل رو می بوسیدم...

خدایا حتی ممنونم که گذرم به دریا و آبهای آزاد نیفتاد و گرنه حتمن تا حالا تو شکم نهنگ پیش پدر ژپتو داشتم جدول حل میکردم...یا اینکه مرغ ماهیخوار چشمهامو در اورده بود...

حالا که رو زمین هستم خوبیش اینه که فقط محکم میخورم به درهای بسته و گرچه یه کم هم دردم میاد و صداش رو همه عالم میشنوند... اما لااقل دیگه آسیب جانی که نمیبینم...

*باز من یه امتحان دادم و شش ماه چشم انتظار بودم و باز قبول نشدم و قسم میخورم که خونده بودم...سوگند یاد میکنم که امتحانم رو خوب داده بودم...اما خب شانس که نباشد جان در عذاب است...پس جان هم چه بهتر  که نباشد..

 

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 19:14 | لینک  | 

  پی نوشت ۱: از قوانین طبیعت اینه ...هی  تشویق کن...هی به یکی بگو تو میتونی تو میتونی... آخر که تونست میاد بهت میگه حالا دیدی که میتونم بدبخت؟.کو...ت سوخت؟ مسلمه که میسوزی اما خب نه به اون دلیل...

پی نوشت ۲: هیچ کس باورت نکرد؟ هیچ کس چشمی برایت تر نکرد؟ هیچ کس شعر تورا از بر نکرد؟هیچ کس؟ حتی خودت؟ بهتر نیست از همین راهی که اومدی برگردی بری فوت کنی عزیزم؟

پی نوشت۳: شدیداْ و موکداْ پست قبلی رو پس میگیرم ..دمدمی ام دیگه..اون پست در شرایطی صادر شد که به آدمهایی در شرایط بدتر از خودم فکر میکردم... حالا دقیقاْ بر عکس فکر میکنم...هر وقت حسش بود میخوام یه لیست کامل از چیزایی که ندارم رو بنویسم...دارن خیلی زیاد میشن میترسم حساب از دستم در بره...آخه به جز چیزایی که نداریم چیز دیگه ای  نداریم که بخواهیم حسابشو نگه داریم.

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 22:36 | لینک  | 

 بعضی وقتها یک ذره شکر گزار بودن هم بد نیست...  برای من که خیلی کم به فکرش میافتم...کاش یکی بود که بهم یادآوری میکرد...

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 21:14 | لینک  | 

 نگاهت که میکنم باز همان بیماری قدیمی ام عود میکند...گشادیِ مجرایِ... خب اینجا خانواده رد میشود بهتر است اسمش را نگویم... تو که خوب میدانی مرضم چیست...هوووف...میدانی وقتی میبینمت سرم درد میگیرد ...بعد هم آن خمیازه های لعنتی امانم را میبرد و انقدر تکرار میشود که اشک در چشمانم حلقه میزند...هر کس رد میشود میپرسد گریه کردی؟!!...میدانی...تورا که میبینم مثل مرغ پر کنده هی دنبال بهانه میگردم که از جلو چشمم دورت کنم...به هر دری میزنم... از وبگردی گرفته تا کندن محاسن لنگ و پاچه و پشت لب و زیر ابرو...خلاصه هر کار عبثی که فکرش را بکنی... یادت هست آن شبهای امتحان خوابگاه را ... تا نصفه های شب میرفتم پای تلفن می نشستم با پسرک حرف میزدم تا مبادا یه وقتی جلو دیگران چشمم توی چشم تو بیفتد...میدانی اصلا عوض نشده ام ... حالا هم به محض اینکه پایم به خانه میرسد هشتک و پشتک همه ی سریالهای کره ای از سام سون گرفته تا ققنوس (البته به جز جومونگ) را در می آورم که ریخت تو را نبینم... عزیزم آن روزهای "من یار مهربانمت" گذشت...این روزها دیگر هر جا پای درس خواندن در میان باشد همان کار دیازپام را برایم میکنی...گرچه دلم نمی خواهد...اما بیماری ام را که میدانی... امانم را بریده لامصب!!

پی نوشت:بابا به خدا منم هستمش اما موضوع اینه که اسم درس روش نباشه... که اگه باشه مریضیه میاد..

 

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 22:13 | لینک  | 

 دوست عزیز بیا فک خودت رو سرویس و  وقت من را رو تلف نکن...هر روز میایی یک قسمت از سریال دلنوازان را تعریف میکنی که چی؟ من که هیچوقت نگاهش نمیکنم ... این هم مثل جومونگ میشه ها... همه دو هزار و دویست و چهل و دو قسمتش رو تعریف کردی و من آخرش نفهمیدم دعوای هانی ها و چوسانی ها سر چی بود...

نوشته شده توسط فریتی  در ساعت 18:13 | لینک  |