1.آخرای اسفند که میشه همه یه جورایی خوشحالن، بعضی ها کمتر ، بعضی ها انقدر زیاد که از خوشحالی نزدیکه خشتکشون جر بخوره، من که به نوبه خودم جزو دسته سوم هستم....اضطراب دارم و سال که تحویل میشه یه جورایی دلم میگیره...باز مهمونی های خسته کننده شروع میشه و باز همه برام آرزو میکنن شوهر کنم...آخ چی میشد اگه میفهمیدن من استثنائاً به این یه دعا احتیاج ندارم.... باز میریم بیرون و من مثل معتادها کلافه یه گوشه میشینم و حرص میخورم که برگردم خونه مبادا وقت چت کردنم بگذره مثل اون وقتا که وقت تلفن داشتم...! تازه از همه بدتر اینکه امسال یه عروسی به وقوع می پیونده که صدقه سر اون یه گروهان مهمون از اینایی که هَشتک و پَشتک آدمو پاره میکنن میاد خونه ی ما... دعا بفرمائید....گفتم دعا، یک عالمه دعا جمع کرده بودم واسه سال تحویل که همه رو تحویل خدا دادم حالا منتظرم دلیوریش بیاد برام...مال پارسال که بیشترش فِیل شد ببینیم امسال چی میشه...
2.دوستای خوبم دخترک عزیز و دوست داشتنی، استاد رایان ِ فکور، فرای عزیز، فرتای شیطون و بامزه، آقا بابک آش خور خودمون، خورشید خانوم مهربون، مهتاب خانوم گل، دوشیزه شین عزیز، مریم خانوم ، رز گلِ خانوم،فرانک با احساس، مسعود عزیز و پینوکیوی جیمبل.... عید همه مبارک، امیدوارم سال خوبی باشه براتون با آرزوی بهترین ها برای شما....
